اخبار داخلی | خبر

شماره‌ی آذرماه، آخرین شماره‌ای است که در خدمت خوانندگان و علاقه‌مندان «همشهری داستان» هستم و از شماره‌ی آینده، این مجله به همت سردبیر دیگری منتشر خواهد شد.
در نامه‌ی سردبیر خرداد ۸۹ که اولین شماره‌ی دوره‌ی جدید به‌دنیا آمد، نوشته بودم: «این مجله‌ی کوچک قرار نیست تئوری و نظریه بدهد یا جریانی در ادبیات به‌وجود بیاورد، حتی بنا نیست حوالی کتابی جنجال و هیاهو راه بیندازد و تاثیری بر بازار یک کتاب بگذارد. این مجله‌ی کوچک بناست لذت خواندن را یادمان بیاورد؛ یک مجموعه روایت خواندنی. این مجله بناست آرام و صبور داستان را به سبد خانواده برگرداند.»

پس از سه‌سال‌ونیم زنده نگه‌داشتن این مجله در فرازوفرودهای سخت -البته به کمک همکارانی خوب و همراه و کارآمد- خوشحال‌ام که بخشی از آرزوهایی که در آن شماره‌ی اول به‌نظر دور و دست‌نیافتنی می‌رسیدند، محقق شده‌اند و بابت کاستی‌هایی که خودم هم از بخشی‌شان آگاه‌ام، از مخاطبان خوب و صبور داستان عذرخواهی می‌کنم.

امیدوارم که سردبیر تازه‌نفس بتواند بسیار بهتر از قبل این مجله را پیش ببرد و این امکان درخشان برای داستان حالاحالاها برقرار بماند.

نفيسه مرشدزاده

این‌جا هستید: داستان » بلاگ داستان » اخبار داخلی » خبر » خداحافظی با کوچکِ دوست ‌داشتنی
« مطلب قبلی:
مطلب بعدی: »

۱۹ دیدگاه در پاسخ به «خداحافظی با کوچکِ دوست ‌داشتنی»

  1. وحید -

    خیلی خبر ناراحت کننده ای بود واقعا ، داستان بدون خانم مرشد زاده ! ،
    فقط میتونم بگم سپاسگذار زحمات ایشان هستم و قطعا لذت خواندن را از همان شماره اول تا الان یادمان آوردید و ای کاش که باز هم در کنار داستان می ماندید .
    امیدوارم هر جا که هستید موفق باشید و سلامت .

  2. پیمان مدنی -

    کاری بزرگ از نفیسه مرشد زاده و سخت کوشی اش به دنیا آمد… او حرفه ایست. خسته نباشی. به زودی نامت را در جاهای بهتر خواهیم شنید. امیدوارم داستان با نگاهی تازه بهتر شود و پسرفت نکند. هنوز مسیر زیادی برای پیمودن وجود دارد. خوب ها را نگه داریم و بد ها را اصلاح کنیم.

  3. هادی.م -

    نفیسه مرشد زاده برای امثال من نه تمام می شود و نه فراموش.
    +کاش آخرین روز از ماهی که اصلاً ماه خوبی نبود،به این شکل و با خوندن این خبر تکمیل نمیشد.

  4. جواد ماهر -

    سلام
    کسی مثل خانم مرشدزاده سلام و خداحافظش روی حساب و کتاب است. اگر می آید لازم است بیاید و اگر می رود لازم است برود. این لزوم مهم است و من می دانم که خانم مرشد زاده هر جا هست منشا خیر و برکت است. یک دولت است برای خودش. یک داستان مستقل است. منتظر می مانم تا صدایش را جای دیگری بشنوم. خانم مرشدزاده به خاطر تلاش های تان ممنون. و به خاطر هدف و نیت خوبی که در داستان پی گیرش بودید. به احترام حضور مفید شما در این نشریه تمام قدمی ایستم و کف می زنم. هر جا هستید موفق باشید.

  5. ستاره بهروزی -

    گرچه تصور داستان بدون خانم مرشدزاده خیلی سخته، اما این هم درسته: کسی مثل خانم مرشدزاده سلام و خداحافظش از روی حساب است

    خانم مرشدزاده جایی دیگر، وقتی دیگر منتظر شما هستیم

  6. زهره -

    انتظار نداشتم خانوم مرشدزاده فقط در نصف صفحه خداحافظی کنند!
    ان هم اینقدر خداحافظی سرد و بی روح!!
    چرااا؟؟؟؟؟
    از ایشون انتظار نمیرفت
    غمگین ترم کرد این شکل خداحافظیشان

  7. الهام یوسفی -

    سلام
    واقعاً متاسف شدم. می‌ترسم. از این به بعد باید منتظر تغییرات چه مدلی باشیم؟! خوب یا بد؟
    حالا که آرشیو قبلی ام را- قبل از آمدن خانم مرشد زاده- با آرشیو فعلی‌ام مقایسه می‌کنم، زمین تا آسمان فرق دارد. اصلا داستان چه بود و چه شد! امیدوارم فضای فعلی‌اش حفظ شود و افکار مختلف را بشود در داستان‌هایش دید.

  8. فاطمه -

    داستان با زحمت های شما به خانه های ما آمده. واقعا خسته نباشید

  9. سمیه -

    خانم مرشدزاده عزیز!
    سال ها پیش یادداشتی از شما خواندم، درباره تنها جای امن دنیا، تنها زمین سفت، تنها دیواری که می شود به آن تکیه داد…
    توی هوای سرد آذر، دلتان گرم… دوست بزرگوار نادیده!

  10. مهدوي.م -

    خبر به دورترين نقطه جهان برسد…

    ۱.ساعت حدود ۲ شب و تقريبا به خواب رفته بودم و در ناهشياري معلق ميانه ي خواب و بيداري داشتم اتفاقات روزم را مرور مي كردم. به غروب ش كه مي رسم ، ناگهان و در يك لحظه چشمانم باز و براق مي شود.درست مثل ناگهاني از خواب پريدن كه در فيلم ها مي بينيم. ياد خبر تغييرات در همشهري داستان افتادم. براي يك آن چنان دلتنگ شدم كه جمع شدن آب در گوشه چشمانم را احساس مي كردم.باورم نمي شد كه من ديشب را با بغضي دوست داشتني خوابيدم.
    ۲.ساعت حدود ۶ همان روز، تند و تند صفحات سايت مجله را مي گشتم تا حرف مهم تري پيدا كنم. همه چيز به طرز غريبي مشكوك بود. حتي خود نوشته ي خانم مرشدزاده . كاملا سرد و كوتاه!
    حتي نظرات زير خبر هم اصلا ان طوري كه دلم مي خواست نبود. انگار نه انگار!!
    بلند شدم و به عادت هميشگي اين وقت ها ، در اتاق م قدم زدم و راه رفتم و راه رفتم…
    ۳.حتي كوچكترين وا‍ژه اميدوار كننده اي هم در پيام ش نبود. دريغ از يك به اميد ديدارِ تعارفي و دروغي حتي!!
    دوستان! اين متن را سرزنش نكنيد. اين احساس را نصيحت نكنيد. مقصر من م!
    من كسي هستم كه يادداشت هاي خانم مرشد زاده را از زمان همشهري جوان مي بريد و در دفترش مي چسباند. . .
    كوتاهي از من بود….
    ۴.خانم مرشدزاده عزيز!
    حق شما محفوظ! حق شما محفوظ!. . . .
    نگران حال همه ي ما هم نباشيد. زمان هست. خودش كارش را مي كند.
    فقط محض رضاي خدا، از اين در كه بيرون رفتيد هميشه جايي باشيد كه لااقل دست گوگل به شما برسد.اجازه مان بدهيد هر از گاهي ازين طريق پيگير احوالتان باشيم.
    تقاضا مي كنم دستمان را به كلي و براي هميشه از دنيا ي تان كوتاه نكنيد.

    باتشكر از اين همه لحظه هاي خوب كه بهانه اش شما بوديد.

    صبح زود همان شب.

    1. زهرا -

      خیلی سخته برای من. وقتی رسیدم که وقت خداحافظی بود. خودم رو نمیبخشم.چرا زودتر پیدایتان نکردم؟

  11. سینا اسدی -

    سلام … نمیخواهید بخش تالار ها را فعال کنید تا خوانندگان بتوانند نظراتشان را درباره ی بخش های مختلف مجله به صورت کاملا حرفه ای بیان کنند ؟؟ میتوانید مثل بقیه ی انجمن ها هم قانونی بگذارید که هر پست باید بیش از ۳ خط باشد !

  12. مهسا -

    خانم نفیسه مرشدزاده نازنین، بابت تمام شماره هایی که در کنارمان بودید و بابت تمام لحظاتی که از خواندن داستان لذت بردیم از شما ممنونیم. نام شما بی شک در تاریخ مطبوعات ایران جاودان خواهد ماند. امیدوارم باز هم در جایی دیگر از نوشته های شما لذت ببریم. در پناه حق.

  13. مریم فردوسی -

    بسم الله
    سلام.
    ممنون به خاطر بودنتان و فکر کردن و کار کردن عاشقانه تان. ممنون به خاطر لذت داستان را به جانمان ریختن.
    به خاطر همه خوبی هایی-که کم هم نبود-ممنون.
    هر بار باشما می ایستادیم درآستانه جهانی دیگر و می دیدیم و می شنیدیم و می بودیم؛ دیگری غیر از این که همه به آن آلوده اند و آلوده ایم.
    ممنون به خاطر آن بودن ها..
    و معذرت..
    معذرت اگر تمام این حرف ها را، تمام این شوق و شورها و خوبی ها را نگفتم و شما رفتید. یکهو، ناگهان،‌بی خبر..
    معذرت که نگفتم دیگر نمی توانم پا به پایتان بیایم و دلم می خواهد باز در آستانه ای دیگر بایستم و نمی دانستم چرا و نمی دانستم چطور و نگفتم و شما رفتید. یکهو،‌ناگهان، بی خبر..
    معذرت که تا مهر بیشتر نیامدم با شما و دیگر نتوانستم و بعد که آمدم سر بزنم و ببینم چه می کنید و چه خبر دیدم رفته اید، یکهو، ناگهان، بی خبر..
    معذرت که نگفتم هرجایی که می روم،‌هر حال خوشی که دارم،‌شما و داستان را جوری دعا می کنم؛ انگار که خانواده ام باشید و نزدیک و صمیمی و دوست.
    معذرت که نگفتم و ننوشتم و نفرستادم و لابد اگر این کارها را می کردم و بقیه هم این کار ها را می کردند،‌ شما کمتر خسته می شدید و بیشتر امید می یافتید و شاید نمی رفتید. یکهو، ناگهان،‌بی خبر..
    معذرت که تا آخرش با شما نماندم. معذرت که تا آخرش را نخواندم. و حالا آمده ام. یکهو، ناگهان، بی خبر، و
    دیر.. خیلی دیر..
    در دعاهایم همیشه سهمی دارید و در لحظه های خوشم با خدا، نصیبی.
    شما را به او می سپارم.
    که مهر مشترک ما بوده. تمام این سالها و بعد از این..
    یا علی..

  14. هادی -

    خانم مرشد زاده، متشکرم. من از ابتدای نشر دوره شما، شماره های مجله را خریدم. واقعا از داستان نویسی لذت بردم و علاقمند شدم که داستان بنویسم. حتی یک کلاس داستان نویسی مقدماتی رفتم. من الان معلم هستم در کابل، پایتخت افغانستان. از اینجا، میگویم که دلم تنگ شده است برای داستان های مجله.
    چقدر زود، دیر می شود….